دنیای غم
روزي كه به دنيا اومدم صدايي در گوشم طنين افكند كه تا آخر عمر با من خواد ماند!
گفتم كيستي:
گفت:غم.
خيال مي كردم كه غم نام عروسكي است كه مي توان با آن بازي كرد.
ولي حالا فهميدم كه:
من خود عروسكي هستم بازيچه ي دست غم.
خستگی
سکوت خستگی از شانه های بی احساسم می گذرد و در گرداگرد جسمم آخرین
دیدار تو را تداعی می کند .
آنگاه زنجیرهای بی اعتمادی پاهایم را به زمین می دوزند .
بغض ، در حصار چشمانم می ریزد و من ، از شرم نگاه های شاد
گاه گاه هوای تازه را بهانه می کنم تا خلوت دوری عشق را بی صدا بگریم !!!

خدايا قلب من غمگينه امشب
دلم چون لاله خونينه امشب
نمي دونم چرا دست زمونه
گل عمر منو مي چينه امشب
دلم گنجينه غم هاي بسيار
وجودم خسته از تكرار و تكرار
دل من ديگه از جبر زمونه
شده از زندگي بيزارو بيزار

در قافله راه پر اندوه بهشت
که در آن عشق به مهتاب عبادت به خداست
هم سفر با تو شدم
من درونم تنهاست
تو به من گفتی از این تنهایی می توان رفت به دریای گناه
می توان خفت در آغوش خدا
تو به دستان خدا نزدیکی !
من کجا و تو کجا؟
من غم سرد شبستان خزان
تو صدای تپش عشق طلوع
من پر از خستگی شوق غروب
تو شمیم نفس رویش باغ
من سکوت تب شنهای کویر
من غروبم
تو طلوع !
من خزانم
تو بهار !
من کویرم
تو بر این تشنگی دشت ببار....
